تبليغاتX
جاودانه ها
ما دوباره سبز می شویم
 

جمعه دلگیر٬ جمعه تنهایی٬ جمعه تکرار...

 تکرار تلخ نبودنت که با همان آوای آشنای قدیمی در دقایقم موج می زند 

و سر انگشتانی بی تاب که بی قرار صدایت می زنند .ناله بی رمقشان را خوب می شناسی...

و دوباره سکوت است که انعکاس صدایشان میشود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلب هامان را

به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی ناگاه محصورمان می کرد و جذبمان می کرد

و اکنون

دستان خالی من چه مایه ناتوانند

و صدا

و هجوم کلمات بی مفهوم

اندکی از بغض تو کم نمی کنند

و من چه ...  دورم

و تو  که لحن غریب تنهاییت

سخت آزارم می دهد

به فردا راهی هست؟

دلواپس نگرانی تو هستم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:22  توسط ستایش  | 

مردم را زماني فرا رسد كه از قرآن در ميان آنان جز خطوطش و از اسلام جز نامش بر جاي نماند.
 
بناي مساجدشان آباد وهدايت در آن ويران است.
 
ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترين مردم زمينند كه از آنان فتنه برخيزد وخطا در آن لانه گردد
 
(خطبه 369 صفحه 647 نهج البلاغه)
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:2  توسط ستایش  | 

خدایا بهترین دقائق رو توی حرم تو گذروندم٬و توی دنیای با تو بودن چقدر سبک و آروم بودم.

آرزو می کنم دوباره پیشت بیام و احساس می کنم اون روز دور نیست.

یادم در کل مناسک گریه کردم و چادرم خیس از اشک بود.انگار چشمام هم عمق حضورت و باور نمی کردن  هی پر می شدن هی شسته می شدن خیره می شدن که خدایا یعنی این منم  اینقدر نزدیک؟؟

وقتی سرم رو به حجر الاسود رسوندم هر چی فکر کردم باید چه آرزویی کنم فکرم ایست داد

آره به نظرم عجیب بود من اون لحظه هیچ آرزویی نداشتم

من تو رو داشتم و  چیزای دیگه اهمیتی نداشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 12:9  توسط ستایش  | 

قطره قطره اشک روی زلال روحش می ریخت ٬خودش نمی دانست چرا این دریچه شفاف مدام لبریز می شود...

گاهی باید ندید باید نبود٬ 

 احساس کودکانه ی غمش را نفس کشیدم٬فرو دادم

سنگین بود و تلخ

و من بودم و دیدم...

دخترک روستای ما نیستی را هم نیست کرد

کتاب هایم سر افکنده اند

و من

در تنهایی های خود

به دخترکی می اندیشم که شبی

باد

او را با خود برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:10  توسط ستایش  | 

عشق زاییده تنهایی است.... 
و تنهایی نیز زاییده عشق است
...
تنهایی بدین معنا نیست كه یك فرد بیكس باشد ....
كسی در پیرامونش نباشد
!
اگر كسی پیوندی ، كششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!
برعكس كسی كه چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میكند...
و بعد احساس میكند كه از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ......
                                                                                                 دكتر علی شریعتی

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:17  توسط ستایش  | 

چقدر سختم بود.دیروزو میگم٬اینهمه درس بخونیو زحمت بکشی٬تا صبح نخوابیو بجاش خودتو دلداری بدی که اشکال نداره اگه بتونی باری از درد یه انسان کم کنی خدا اونو میبینه و بت لبخند می زنه

دیشب لبخند خدا کجا بود؟

از ایران متنفرم و اینقدر این احساس و پرورش میدم تا همه کائنات دلشون به رحم بیادو منو از این خاک پر دروغ و فریب نجات بدن.

اینجا کوچکترین ارزشی برای سادگی و پاکی  قائل نیستن٬ زحماتی که کشیدم یه بازی دروغی بیشتر نبود٬دیگه اون جمله قدیمی که یه لبخند بیمار می تونه توی عرش الهی تو رو سبک کنه و خستگی سالها تلاش و شب زنده داری و از جسمت پاک کنه برام مفهومی نداره 

اشتباه من کجا بود؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:34  توسط ستایش  | 

یه روز کاری سخت و پر کار هر چقدر هم آدم و از پا در بیاره یه خوبی داره و اونم اینه که آدم به هیچی فکر نمی کنه و این دقیقا همون چیزی بود که من بش نیاز داشتم.

محیط کار برای آدمی که اولین تجربه واقعی لمس جامعه رو داره خیلی پیچیده و گنگ به نظر میاد

و برای همین تموم تلاشهای من برای کشف همکارام و درک سیاست های رفتاریشون بی نتیجه مونده

من هنوز همون حال و هوای دانشکده رو دارم.جالبه٬امروز با دیدن یه استکان چای داغ غلیظ  توی دستای همکارم یاد نوشتم توی جشن فارغ تحصیلیم افتادم و اون لحظه ایی که اشک توی چشمای هممون جمع شده بود...

دارم تلاش میکنم با همکارام رابطه صمیمانه ای بر قرار کنم اما هر چی میگردم اثری از شفافیت اون روزها رو پیدا نمی کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:49  توسط ستایش  | 

از دست خودم خسته شدم

این همه افکار قاطی پاتی که هنوز ۱ روزم ازشون نگذشته٬چی میگم؟یک دقیقه هم نگذشته داره منو به جنون می کشونه.

این همه تناقض توی یه آدم؟آخه مگه ممکن؟هر روز که می گذره به خودم غریبه تر میشم.آخه یکی نیست بیاد بگه من چم شده.خدایا از تو می پرسم "من کیم؟"

چه احساس وحشتناکیه وقتی یه آدم از خودش دور بشه٬از خودش بدش بیاد.از دستت خسته شدم از دست این همه سادگی٬اصلا سادگی نه حماقت.از دست کند بودن خودم حالم به هم می خوره.یه ارتباط عجیب و غریب با یه آدم عجیب و غریب...نکنه اینه که داره منو به دیوونگی میرسونه؟ ؟گاهی منو به وجد میاره . گاهی تموم وجودم نفرت میشه

از صبح تا شب یک ریز خودمو سرزنش می کنم٬میدونم که به دنیا اومدم تا خودمو به خاطر دیگران٬حتی ناچیز ترینشون آزار بدم

دلم می خواد از ریشه خاموشش کنم.شکستت میدم٬قول میدم نابودت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:59  توسط ستایش  | 

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از فرو افتادن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

که عشق بورزم٬باشم

در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع٬در این دنیای پر از کینه٬

نزد کسانی که نیازمند منند٬نزد کسانی که نیازمند ایشانم٬کسانی که ستایش انگیزند

تا

دریابم شگفتی کنم٬که میتوانم باشم

تا روزها بی ثمر نماند٬ساعتها جان یابد٬لحظه ها گران بار شوند

هنگامی که می خندم٬هنگامی که می گریم٬هنگامی که لب فرو می بندم...

در سفرم

به سوی تو به سوی خود به سوی خدا

که راهی است ناشناخته پر خار ناهموار٬راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:1  توسط ستایش  | 

الان بات حرف می زدم میدونم تو هم از دست افکار تلخم خسته شدی.خودم هم دیگه خستم.حق با تو بود.بهم میگی هیچ کاری نمی کنم و منتظرم دیگران کاری کنن.اصرار می کنی از روی افکارم بپرم یا حذفشون کنم.ولی این وسواس احمقانه فکری دست از سرم بر نمی داره.می دونم بات مهربون نیستم و این رفتارم برات غریب.خدایا نکنه راه غلط رو جلوی پام گذاشتی تا امتحانم کنی؟یعنی این بار حادثه خوشایندی در کار نیست؟!

این بار ثابت میکنم ٬خودم این راز رو کشف می کنم.

بهم میگی از احساس تعلق بی زارم چون مسئولیت پذیر نیستم٬اما من از تعلق به این دنیا بیزارم و منظورم صرف بودن با تو یا پذیرفتنت توی زندگیم نیست.

تمام کارام و افکارم به بن بست رسیده٬اینقدر از احساس رخوت لبریزم که برای لطافت زندگی کوچکترین ارزشی قائل نیستم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:51  توسط ستایش  | 

نمی دانم از کجا شروع شد...حس غربتی تلخ که در ذرات روحم رسوب کرد. روزهاست که در عمق گردابی سرد سرگردانم.خداوندا می دانم آفرینش من موضوع پیش پا افتاده جریان حیاتت نبود پس چرا تنها میمانم؟

تصمیمی میگیرم٬ عهد می کنم٬ مبارزه کنم قد بکشم و بجنگم تا درک کنم با من چه کردی.از سرنوشت محتومی که رقم میزنی سخت بیزارم

دستم را بلند میکنم تا لمست کنم و تو همچنان دور میشوی٬

روزی میآید که از احساس گرم بودنت پر می شوم٬لبریز می شوم و این

لذت آرامشی غریب است

روزگاری نو در پیش است

می دانم ٬من٬ خواب دیده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:57  توسط ستایش  | 

به امروز به فرداهای نیامده به گریز تلخ روزهای همیشه سپید

سوگند

که سخت تاریکم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:13  توسط ستایش  | 

بالاخره پس از سالها به خودم برگشتم.احساس ارامش می کنم

دنیای فکری من برای همیشه تنها زندگی خواهد کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:5  توسط ستایش  | 

امروز روز ثبت رویاهای جاودانه هاست.

می خواهم دوباره متولد شوم و در جهان سایه ها جوانه زنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:14  توسط ستایش  |