تبليغاتX
جاودانه ها
ما دوباره سبز می شویم
 

کار...کار؟

آری٬اما در آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که تو را می جود آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهوده دیگر را

و سر انجام ٬تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب

و در اعماق افق٬چیزی جز

خطوط نا مفهوم نخواهی دید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 21:29  توسط ستایش  | 

 

گاهی جرقه ای٬جرقه ناچیز ی

این اجتماع ساکت بی جان  را

یکباره از درون متلاشی می کند

آنان بر خاکستر خود٬ نماز

بی گناهی می گذارند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:54  توسط ستایش  | 

 

دو قدم مانده به صبح راه می افتم

حرکت  کنم٬ راه خودش را پیدا می کند

گلایه نکن که بیدارت نکردم٬نمی خواستم آهنگ لالایی فرشتگان را مخدوش کنم

دلواپس هم  نباش

نگاهت را از لابلای عکسها دزدیده ام ٬ از سرمای زمستان حفظ ام می کند

به آسمان که رسیدم قلبم را به خورشید می دهم 

 خودش خوب می داند  تنها چیزیست که از من باقی مانده

شاید

این ابرهای انجماد  را ذوب کرد

می گویم این تاریکی دارد همه امان را سیاه می کند 

...

پایین که می آیم دلم انگار می سوزد

تکه ای از شعله اش به قلبم چسبیده

هوا صاف شده اما باز

تاریکی بیداد می کند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:26  توسط ستایش  | 

 

و اکنون آن زمان در رسیده است که من

به صورت

دردی جان گزای در آیم

درد مقطع روحی که زخم هایش

آن را از هم دریده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:38  توسط ستایش  | 

 

همه بتهایم را می شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنیدن انزوای نبودنت

همه بتهایم را می شکنم

ای میهمان خاموش لحظه ها...

تا از جوشش حر فهایم

 سنگ فرش بتهایی که در معبد ستایش شان چو عودی در آتش سوخته ام

تو را به نهان گاه درد من آویزد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:33  توسط ستایش  | 

 

یادم زمستونای بچگی هام آرزو داشتم کنار بخاری بشینم و از پنجره به ریزش دونه های کریستالی برف نگاه کنم بی هیچ عذاب وجدان و ترس از امتحان فردا...همیشه به مامانم حسودیم می شد که چقدر راحت میشینه و ورقه هاشو صحیح می کنه ٬جدول حل می کنه و خلاصه امتحان نداره.

حالا سالها از اون روزا گذشته.من بزرگ شدم... درسام و خوندم و دیگه ترس امتحان و ندارم.پنجره٬برف٬بخاری و حس ناب جوانی هست اما من باز دلم می خواد جای مامانم باشم که الان پیش بابا نشسته و با یک نگاه نهایت  آرامش و جذب می کنه.

زمستونای میانسالیم دلم می خواد جای کی باشم؟

.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:53  توسط ستایش  | 


نمی دانم زمستان هشتاد بود یا هشتاد و یک. ولی هرچه بود روزهایی خیلی سرد شد تهران. صبحی بود و داشتم می رفتم دانشگاه. تمام راه را با وجود دستکش و کلاه و شال گردن و یک عالمه لباس دیگر لرزیده بودم. روی پل عابر بودم و چند دقیقه بعد توی کلاسِ گرم. یک دفعه چیزی دیدم که تا الان و شاید تا آخر همراهم رهایم نمی کند. روی پل فلزی، روی همان ورقه های آهنی که از هر یخی سردتر بودند، زیر چند تکه مقوا و لحاف کهنه و پاره پوره، کسی خوابیده بود. هیچ ازش معلوم نبود، همه اش زیر همان خنزر پنزرها بود. ولی طولش معلوم بود. چیزی در حدود یک مرد کوتاه قد و یا... و یا... یک بچه!

دیگر یادم نیست بعدش را. اصلا چه اهمیتی دارد کارهای حقیر و بی فایدهء یک دانشجوی فلسفه، که خیلی زور بزند می شود مثل حضرات اساتیدش، و حرفهای زیادی درباره ماهیت و وجود و تجرد ذات باری بلد خواهد بود، در حالی که همین کنار گوشش، دویست متر آنطرفتر، یک "انسان" دارد یخ می زند، یا زده...

از همان سال، هر سال که زمستان می شود، هر سال که هوا خیلی سرد می شود، هر وقت که زود پنجره را می بندم که سرما نخورم، هر جایی که کودک لرزانی می بینم، هر گوشه که چند تکه کارتن بریده شده می بینم، کامم تلخ می شود. گاهی هم اشکی...

**************


یکی از اقوام که فرانسه درس خوانده است می گوید یکی از سالهایی که آنجا بوده، موج سرمای سختی فرانسه را فرا می گیرد. آنجا هم البته خیابان خواب دارد. گیریم که هیچکدام کودک نباشند و اکثرا مردان الکلی و فاحشه های بیمار باشند. این فامیل ما می گوید، وقتی سرما بالا گرفت کاتولیک ها اعلام کردند که این شبها کلیساهای ما بازند و با غذا و جای گرم، آماده پناه دادن به بی سرپناهان. بعد فرقه های دیگر هم تبعیت کردند و تقریبا تمام کلیساها به بی سرپناه ها غذا دادند. اینطور که شد، مسلمان ها هم تحت تاثیر قرار گرفتند و مساجد را باز کردند. این بنده خدا که اتفاقا آدمیست مذهبی با افتخار می گوید، حتی با وجود اینکه بسیاری از این بی سرپناه ها الکلی بودند و هرجا که می رفتند بی بطری و باده نمی رفتند، اما مساجد مسلمان ها هیچکس را در آن شبها نراندند.

**************


از برکت نظام اسلامی و اختلاط دین و حکومت، چند برابرِ مردم و موقوفاتشان، هر ساله دولت و نهادهای شبه دولتی (نظیر شهرداری ها) مسجد می سازند. هر کوچه و پس کوچه ای که می روی، چند مسجد خود و خدانمایی می کند.  تهِ کوچه مسجدی قدیمی و حاصل وقف آدمی دین دار جاگیر شده، وسط کوچه مسجدی ست یادگار از اوایل انقلاب و شورِ همه چیز در مسجد بینی؛ و سر کوچه هم که به ضرب و زور صدها تن آهن و سیمان و گچ، فلان ادارهء متولی نماز، مسجد علم کرده است! تازه همه اینها زیاد فاصله ای با مسجد مکش مرگ مایی که شهرداری دور میدان می سازد و ماه هاست –علی رغم فراهم بودن پنجاه تا قالی و دوازده تا لوستر و هزاران تکه آینه- لنگ تکمیل عروس بازی محراب آن اند. سر چهارراه هم سازمان تبلیغات مشغول زدن پوز شهرداریست...

طبع حضرات هم هر سال بلندتر می شود و انگار اگر مسجدی ساخته شود و گنبد و گلدسته نداشته باشد، ذنب لا یغفر می شود. کاری ندارم که در این سالها نمازخوان و مسجدرو بیشتر شده یا کمتر. (شک هم دارم که حتی خود گنبدسازها و متاره هوا کن ها هم وارد این معقولاتِ نامعقول شوند!) و هزینه این بریز و بپاش ها چقدر...

من فقط می خواهم از حضرات بپرسم، آیا نمی شود در این شبهای سرد و سرمای استخوان سوز، درِ ده یک این مساجد باز شود و به این آدم ها به اندازهء یک قبرجا، سرپناهی داده شود؟ حرف انسانیت که می شود پزش را می دهید که قرآن حرمت آدم را از کعبه بالاتر وصف کرده و فلان تا آیه و حدیث و روایت از نوعدوستی و احسان و حرمت به انسان می آورید، پای کار که می رسد، به اندازه سگ این آدم ها برایتان ارزش و حرمت ندارند؟
میلیارد میلیارد پول مردم را صرف خدای چاره ساز و خانه هایی که به هیچ کدام نیازی ندارد می کنید، بعد حاضر نمی شوید بندگان نیازمند و بیچاره خدا را که از این سرمای بی پیر تلف می شوند، یک هفته در سال هم که شده، در خانه اش راه بدهید؟!

همه کارتان شده ریا و تبلیغات اما حتی در "تبلیغتان" هم نه صادقید و نه عاقل. وگرنه کدام تبلیغ اثرگذارتر از اینکه همانهایی که دارید خودتان را برای جذبشان هشت در و هفت تکه می کنید، ببینند که وقت مبادا که شد، این تاسیسات عظیم به درد چهارتا آدمِ مسکین هم خورد و دو نفر را از مرگ نجات داد؟ ببینند که این مکان ها، به زور پول و زرق و برق و کاشی آبی و فرش دستباف و اکوی بلندگو و غباروبی های دستوری، مقدس نشده اند؛ توی کار آدم هم هستند!

اصلا این قانون های مسخرهء اداری از کجا برای اداره مساجد آمده؟ کی گفته فقط باید وقت نماز باز باشند و سایر مواقع به زور کلاس قرآنی یا ضرب مجلس ترحیمی (که حتما باید اجاره اش هم پیش پیشکی پرداخت شده باشد) قفلشان وا شود؟ کی گفته که خوابیدن در مسجد کراهت دارد؟ آن هم در این طور مواقع اضطرار.
اصلا این مسجدها مگر از کجا آمده اند؟ مگر جز این است که یا حاصل خیرخواهی آدمهایی مثل ماست، و یا از پول ما مردم است، که دستگاه عریض و طویلی، ساخته و بیلانش را به بالایی داده؟ گیریم آن ها از مال خودشان و برای رضای خدا ساخته باشند و این ها از مال مردم و بخاطر به اصطلاح بسط معنویت در جامعه. در هر دو صورت با اجازه کی مسجد را تبدیلش می کنید به یک بنگاه دولتی که کارمندهایش را شما تعیین می کنید و ارباب رجوع هایش هم باید سر ساعت بیایند و سر ساعت بروند؟

لامذهب ها! خیلی از این خیابان خواب ها بچه اند. یعنی اصولا هیچ گناهی ندارند به جز بیچارگی، بجر بدبیاری، بجز جنایات بزرگترها، بجز سنگدلی آدمها، بجز بی غیرتی مسوولان، بجز بی کفایتی و بی همه چیزی دستگاه... آنوقت شما جوش دزدیده شدن فرش مسجد را می زنید؟ بسوزد آن مسجدی که تویش فرش از آدم مهمتر باشد. درد بی دردی علاجش آتش است.
 
حرف من فقط با مسجد سازان و مسجدداران ودم و دستگاه ها نیست. با هر کس که دستش میرسد هم هست. مثلا همین بروبچه های بسیجی که پایگاه شان مساجد است. آهای عزیزانی که هی بلدید به سر و سینه بکوبید که کربلای جبهه ها یادش بخیر، در باغ شهادت را چرا بستند! مردِ عملید؟ بفرمایید. بگذارید دل به شکهایی که فکر می کنند حرفهای شما هوایی ست و دلتان در هوای جاها و کارهاییست که واقعا دلش را ندارید، بفهمند که دست کم به اندازه یک شب تا صبح شما حاضرید برای کمک به جان هموطنانتان فداکاری کنید. همه اش که با هوندا سوار شدن و "سوسولا کوشن..." گفتن و پای دعای ارضی گریه کردن و با هلالی ورجه وورجه کردن و "با راهیان نور" ده پانزده روزِ عید را گشتن و اخراجی ها را دیدن... که نمی شود. با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمی شود.

روی حرف من با همه است. با خودم هم. آخر ما چه جور مردمانی هستیم؟ نه دین و نه آزادگی و نه آدمیت؛ حتی به اندازه چند شب در سال نباید داشته باشیم؟
شاید هم همه مان داریم یخ می زنیم. اصلا یخ زده ایم. از درون...

 منبع:http://www.debsh.com/archives/2008/01/11/002957.html

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:29  توسط ستایش  | 

 

می دانی، چند نفر به من گفته اند که خدا از رگ گردن هم به تو نزدیک تر است ولی این جا چیز هایی هست که از خدا هم به من نزدیک تر است. این چیز ها گردن سر شان نمی شود، رگ سر شان نمی شود. نزدیک سر شان نمی شود. هم، سر شان نمی شوند. این ها تمام آبی های رگ ها را رد کرده اند. گردنم را رد کرده اند. حالا نشسته اند توی گلوی من. اصلا برای همین گلو دوخته شده اند، به اندازه و دقیق. جای نگرانی نیست، کوک های ظریفی دارد که از رو پیدا نیست و به زیبایی گلو، هیچ صدمه ای نمی زند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:43  توسط ستایش  | 

 

سالها ست همچین برفی نباریده

می ریم برف بازی جات خیلی خالیه

http://www.4shared.com/file/34518357/6276eed6/zemestun.html?dirPwdVerified=fd07dd4b&signout=1

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:5  توسط ستایش  | 

 

اولین بر خورد من با زندگی٬سفید و سبک بود.مادرم بارها این صحنه را برایم تعریف کرده است.در حالی که مرا در آغوش گرفته است از زایشگاه خارج میشود.اواخر زمستان است و برف می بارد.رطوبت دانه های برف٬همان بخش باران گونه شان٬پیش از روشنایی یا رقصشان مرا مجذوب ساخت.هر قدر هم که یک نوزاد را از هوای بد محافظت کنیم٬در پتوهای مختلف بپوشانیم و در میان بازوان مان بفشاریم٬ باز هم محیط خارج به سراغش می آید٬هوا٬حس خوشبختی برخورد با هوای زنده و مرطوب.

من زنده ام چرا که با من حرف زده اند و مرا دوست داشته اند.من زنده ام چرا که از همان ساعتهای اول تولدم٬مادرم و بخش باران گونه ی برف با من سخن گفته اند.امروز وقتی به خیابان می روم و قطرات باران بر صورتم می چکد٬دوباره متولد می شوم ٬به ابتدا باز میگردم٬به اولین برخورد با بخش فانی زندگی . و این بخش فانی طراوت بخش است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:37  توسط ستایش  | 

 

ذره های برف نرم نرمک از آسمون می باره و  فکر من سکوت این شب برفی و می شکافه.این اولین زمستونی که تو نیستی و می دونم که آخریش هم میشه.تو رو میبینم که با دو تا استکان چای داغ می دوی طرف ماشین  اصرار می کنی پیاده شم.منم عین همیشه سرما رو بهونه می کنم و می کشونمت توی ماشین.هیچ وقت بت نگفتم که دلم نمی اومد حتی یک لحظه با هم بودنمون و با جاده خیس و برف و رودخونه تقسیم کنم...

میرم پشت پنجره تا به خودم ثابت کنم برف هیچ جای دنیا لطافت اون گوشه دنجی و که با هم ساخته بودیم و نداره. از نایلونای پشت پنجره که بابا به اصرار خودم وصل کرده حرصم می گیره. بیرون اصلا معلوم نیست ٬بر می گردم توی اتاقم و محو زمستونای قبل...

من با یه شلوار گلگلی و چادر کج معوجی روی کلم که از کمد سیما کش رفتم توی حیاطم.دور و ور تلفن کسی نیست . توی موبایلم دنبال شمارت می گردم .انگشتام روی کلید تلفن سر می خورن.یک دو ... سر سومین بوق گوشیو ور میداری .برف٬ گنجشکای روی چنار ٬آخرین ذرات آفتاب و صدای تو که همه این  سرما رو ذوب می کنه.نمی شنوم چی میگی٬سعی هم نمی کنم می خوام بودنتو مزه مزه کنم.هوا تاریک شده انگشتام توی دمپایی کرخت شدن و تو حرف و حرف و تعریف.از پله ها بالا میام٬ باورم نمیشه بعد این همه اتفاق اونی که قرار بود عاشقت بشه من بودم؟

اون زمستون اومد که تو رو برای همیشه در من ابدی کنه.

دلم می خواد بارش برف روی دریا رو ببینم. رودخونه برام کافی نیست .ما ماشین نداریم ٬جلوی یه راننده سیبیل کلفت هم که حتی نمیشه عاشقانه نگات کرد چه برسه دستای همو بگیریم(جون خودمون ما چقدر برامون مهم بود ).دیگه وقتش شده بود خودمون و یه تکون بدیم٬ ما خوشبخت بودیم و یه ماشین کوچولو زندگیمون و شیرین تر می کرد...

توی ماشینیم ٬آهنگ زمستون فرهاد ٬من٬ تو٬ جاده دریا٬ و برف همیشگی... روی دریاچه آروم آروم  می باره و صدای موج توی لحظه ها پخش میشه.من نگران راننده سبیل کلفت نیستم...

از بیمارستان خسته بر می گردم.دلم از اون جوجه کباب ها می خواد.محال نه بگی٬تا نیم ساعت دیگه میای دنبالم و من بین تموم خستگیهام دنبال دلیل قانع کننده ای می گردم که ناهارو با دوستام نیستم.ماست ٬زیتون ٬ شکلات عصرونه ومن که چقدر خوشبختم.

آخرین زمستون میاد ٬آهنگ های عاشقانه همیشگی زیر همون برف شفافی که برای همیشه لحظه هامون  و به هم پیوند داد پخش میشه.تمام تلاشتو می کنی که بخندونیم٬فکرم پیش تو نیست به زمستون سرد سال بعد فکر می کنم و تجربه نگاه تنهام به جاده و درختای کاج و آخرین ذرات نور آفتاب...

به زور یه کم از نایلون و کنار میزنم٬هنوز برف میاد و تو نیستی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:20  توسط ستایش  | 

 

 گوشام نمی شنون چشمام نمی بینن.چرا هر چی به این مغزم فشار میارم و به مرکز حواسم دستور میدم که بفهم چی می گه اصلا تکونی به خودش نمیده و بدتر لج می کنه.

توی یه روز تلخ که انگار از اون بالا بالاها به نام من کلید خورده بود تا باور کنم همه چیز اون طوری نیست که به نظر میاد. اومدم و به تو پناه آوردم.توی فاصله مون یه جورایی نقشت رو کشیدمو صاف زل زدم توی چشمات که تو هم عین همیشه بیای و نرم نرمک دستمو بگیریو هلم بدی توی  یه آرامش بدون موج...

انگار خوابم برده بود.به خودم که اومدم شب شده بود.من بودم و تو نبودی .تنهایی٬تن ساعتهامو زخمی می کرد.

میشینم و زل میزنم به گذشته ها .یعنی سوی چشمام اینقدر کم شده که نمی تونن ببینن یا با تو لج کردن؟

چندشم میشه از این همه فکر و مرور و مرور. 

 هر چی این روزا رو ورق می زنم تا رمزشون رو کشف کنم با بی شرمی فرار می کنن.تقصیر اون لغتهای از قلم افتاده رو به شتاب روزها ببخش.خودت میدونی که چطوری پر می زنن و میرن.

حالا  توی این گوشه دنیا که وسعتش از حجم دوریمون هم بیشتر شده حوصله داری بشینیم و مساحت شیداییمون رو حساب کنیم؟خودم می دونم دور بی نهایت حصار کشیدن ممکن نیست اما خوب چه کنم که این لکه های سیاه امانم و بریدن و حساب کتاب ازم می خوان... حق دارن. برای بی نهایتمون حجم تعریف کردن و حالا مدعی شدن...

راهی می شناسی توی هیچ مچالشون کنیم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:43  توسط ستایش  | 

 

آبی تو را که نمی بینم آسمان را انکار می کنم !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:29  توسط ستایش  | 

 

اینم آهنگ محبوب من که سرشار از خاطراتیه که تازگی و آرامش روزای برفی رو

یادم میاره

http://www.4shared.com/file/33853107/473dc26c/cho_asire.html?dirPwdVerified=fd07dd4b

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:57  توسط ستایش  | 

در تکرار دائمی بودنم دست و پا می زنم

و در راه رفتنهایم هیچ گامی به جلو بر نمی دارم

این روزها

ساکن و راکد شده ام

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:33  توسط ستایش  | 

این روزها که می گذرد

                                    شادم

زیرا

         یک سطر در میان

                                    آزادم

و می توانم هر طور و هر کجا دلم خواست

                                    جولان دهم

 ـــ در بین این دو خط ـــ

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:56  توسط ستایش  | 

 

 امشب 

                    ستارگان اشک میهمان اتاقک تنهاییم هستند

 امشب
                   دلم خانه تکانی می کند
 و من

 به جاری شدن در نگاهی می اندیشم

                   که در توهم بی دلیل یک لبخند

  چون حبابی کرخت

                    جان باخت

آسمان تاریک است

          بوی انزوا به تار و پودم نقش می زند

 در گره گلویم 

           تبسم شیرین آرزوها چنگ می زند

 گویی  آوای دردی کهنه را می نوازد

              همان قانون آشنای همیشگی:

آلوده مهر سکوت می گردد

            و حس مغشوش  پیوند است

که آرام آرام

به گداختگی روحم صیقل می زند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:39  توسط ستایش  | 

 

چه روشنایی بیهوده ای

در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:6  توسط ستایش  | 

 

دروازه ها را باز کنید. دروازه ها را باز کنید.

دروازه ها را ببندید. دروازه ها را ببندید.

 حالا می توانید با خیال راحت زندگی کنید. دیگر دروازه را بر روی من باز نکنید. آدم هایی که نزدیک می شوید و بعد ترسناک. دروازه ها را ببندید. دروازه ها را ببندید

 با خیال راحت زندگی کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:3  توسط ستایش  | 

الان ۲ شب که تا صبح خوابم نمی بره٬انگار ثانیه ها لج بازی می کنن و هر چی دنبالشون می دوم که تکونی به خودشون بدن بی فایدست.اتفاقی که افتاد و حرفهایی که شنیدم خیلی مظطربم کرده.

  در ناباوری می بینم که خاطراتم یکی بعد از دیگری درست از آب در میان.واقعا نگرانم و برای اولین بار در تموم عمرم معنی ترسو حس کردم.نه اینکه تا حالا نترسیده باشم نه٬اما این بار یه ترس ساده نیست ٬یه احساس گذرا نیست که فرداش یادت بره.مثل این میمونه که آدم یک کتابو تا آخر بخونه و بعد فیلمشو ببینه. اونوقت هیچی برات تازگی نداره و تو می تونی تموم صحنه های فیلمو پیش بینی کنی و بدونی اتفاق بعدی چیه

خیلی سر در گم هستم.من که برنامه زندگیمو خودم به دست گرفته بودم و منتظر هیچ اتفاق یا ساده تر بگم هیچ احساس تازه ای نبودم حالا با هجوم غریب یه حس نا خوشایند دست و پنجه نرم می کنم.خدایا من کتابای این امتحان و هنوز نخوندم٬ این خواست تو من و به دیوونگی می رسونه.

کمکم کن

من چیو باور کنم؟

باورهامو یا حادثه ها رو؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:15  توسط ستایش  | 

خدایا دیدم عاقبت لبخندتو دیدم.امروز پیشم بودی دستم و گرفتی و بم قدرت دادی تا یکی از بنده هاتو

 به زندگی برگردونم.گرمای دستات و لبخند جاریت  رو توی وجودم احساس می کنم و به دستام که

تونستن زندگی بخش باشن افتخار می کنم.

خدایا ممنونم که اجازه دادی اون جوون ۲۲ ساله رو نجات بدم.

خدایا ممنون که دستمو گرفتی

ممنون که راهی ساختی تا لبخندت رو ببینم

خدایا امروز توی زندگی من برای همیشه ثبت شد و  من لطافت حضورت رو لمس کردم حس کردم نفس کشیدم.

امروز کنارم بودی نزدیک نزدیک

 می دانم عاقبت جاودانه می شوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:50  توسط ستایش  | 

 
زندگی سمفونی غريبی است
 
با درونمايه هایی شفاف٬ سر شار و شگفت

 
من دلم می خواهد
 
 
 زيبا ترين نغمه ها را بسرايم
 

و در قابی به وسعت عشق بر لب طاقچه بودنم بياويزم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:2  توسط ستایش  | 

دنیای من در تنهایی

 جز چشم انداز ویرانه ای تاریک نیست

و تو چه آسان تاریکی را نقش می زنی

از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه حزن آلود نیستم

جاودانه نیستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:52  توسط ستایش  | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

                                  (فروغ)

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:40  توسط ستایش  |