می دانی٬این خستگی دیگر رفتنی نیست.مثل این می ماند که از یک آدم آهنی بخواهی آهنهایش را بکنی.
آدم آهنی با وزن همین آهنها "آدم آهنی "شده است...
من که آلیس نیستم
پس چرا اینجا همه چیز عجیب است؟
و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را
در آغوش فشرده است
آن را له میکند...
پ.ن:از نوشته های کتاب"داستان خرس پاندا"...نمایشنامه ایی بسیار عمیق و تفکر بر انگیز بود فضای کتاب فضای عجیبی ست...اگه کسی این کتاب رو خونده خیلی دلم میخواد برداشتش رو بدونم...محتوی کتاب خیلی سنگین بود...انگار در همدان نمایشنامش اجرا شده٬امیدوارم هر چه زودتر نقدش رو پیدا کنم اما نمی دونم اصلا برای یک نمایشنامه نقدی می نویسن؟؟
بعدم تهدید کرد خونه خدا که رفتم نفرینت می کنم٬سر پل صراط منتظرم باش
...یهو عصاش رو بلند کرد که پسراش اومدن و نگذاشتن کتک بخورم
!!!!!! بیخیال بد و بیراه هاش ...حداقل باعث شد بعد از سه روز بخندم![]()
این روزا بیخودی دپرسم٬درس خوندن و ورزش هم تعطیل...فشار زیادی رو تحمل می کنم
خدایا این دو هفته لعنتی هم می گذشت ...مردم اینقدر حرفام رو دزدیدم و بش نگفتم که مثلا حواسش پرت نشه...
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ایی می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سر شار از ناگفته هاست...
و در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...
ما هم شدیم یه نسل سوخته که از موهای زن هاش اشعه به چشم آقایون می تابونه و از چکمه هاشون حس های ناجور منتقل می کنه و خلیج فارسمون شوخی شوخی خلیج عربی میشه و بنزینمون صرف صرفه جویی می شه!!!!!!!
چه وقاحتی دارن بعضی از این آ خ و ن دها...تلویزیون دفاعیات گلسرخی رو نشون میده و پشت بندش یه آخ ون د لبخند به لب که می گه این گلسرخی کمونیستی بود که برای دفاع از خودش حین مصاحبش اسم علی و حسین بن علی رو آورد و متوسل به مذهب شد تا از اعدام نجات پیدا کنه...
اینکه پا نشدم و تلویزیون رو خورد نکردم به خاطر ترس بابام بود...
این تفسیر های مبتذل از دفاعیات بزرگ مردیه که وقتی قاضی ازش خواست آخرین دفاعیاتش رو بخونه اون گفت" اگر نمی گذارید از خلقم دفاع کنم ...من هیچ دفاعی برای خودم ندارم.."
...
گلسرخی مردی بود که در برابر قدرت ایستاد و ایستاده مرد
می دانی، الان من این طور هستم. این طوری که یک ماهی بزرگ بخواهد گریه کند و تمام پولک های ش همراه شانه های ش تکان بخورد و برقش بزند چشم کسی را. و همه بفهمند. و همه بفهمند. من از این ماهی ها هستم. از این ماهی ها یی که همیشه زیر آب هستند. ما نمی توانیم گریه کنیم. چه طور می توانیم؟ ما نمی توانیم گریه کنیم. هجوم آب. ما کی گریه کرده ایم؟ کسی فهمیده است؟ خودمان فهمیده ایم؟ با کدام موج است؟ اصلا ما گریه کرده ایم؟ نمی شود. مثل این است که بخواهی پاهایت را بکوبی به دیوار ولی دیوار ها را ببرند دور. دور تر و دور تر. ما از این ماهی های زیر آب هستیم. تا توی تخم چشم مان آب است. کسی باور نمی کند این ها اشک های ماست. ما نمی توانیم گریه کنیم.
امروز مرخصی گرفتم تا مخم رو فرمت کنم
این روزها فشار زیادی رو تحمل کردم و حالا وقت استراحت...
کمتر از دو هفته به امتحان مونده...خیلی مسخره است که به سن و سال ما یه همچین چیزی اینقدر مهم باشه که اینده کل زندگیمون رو تعیین کنه...
همش با خودم فکر می کنم نکنه اشتباه کردم و این شرایط مافوق تحمل رو بش تحمیل کردم؟نکنه پیش بینی هامون درست از آب در نیاد و علی رغم تموم خون جگر خوردنا و استرسها آخرش هیچی به هیچی
خدایا اگه اصلا نظرشون به این چیزا ربطی نداشته باشه چطوری توی چشماش نگاه کنم و ایندفعه چطوری دلگرمش کنم؟
۹ ماه زندگی توی یه اتاق ٬تنهای تنها روز و شب رو به هم گره می زنه که بهم برسیم...اگه نشد چی؟
خدایا کمکمون کن![]()
سر انسانیت رو چه جوری زیر آب کردیم که کسی ندید و نفهمید و نشنید صدای غرق شدنش رو؟؟یا همه دیدن و فهمیدن و شنیدن و به روی خودشون نیاوردن؟؟
روزای کشیک روز عزای من...چون وقت بیشتری رو باید با این جماعت بگذرونم٬جو این درمانگاه لعنتی یه جوریه که دو دسته می خوان آدم رو به طرف خودشون جذب کنن:یکی پادوهای رییس بودن و یکی دیگه زیر آب اون رو زدن...
منم هر چی میگم من یکی رو بی خیال شین امانم رو بریدن...این بیخیالی من هم علت داره وگرنه مطلقا آدم اهل محافظه کاری نیستم .
تازه که از دانشکده فارغ تحصیل شده بودم با یه دنیا انرژی و مثبت اندیشی اومدم طرحم رو شروع کردم
فکر می کردم این همه مقاله و داستان که خوندم مال کتاباست و دنیا اونقدرها هم که اینا نوشتن بد نیست ...فکر میکردم من به این دنیای بیمارها پرتاب شدم تا به همه نشون بدم سالم بودن سخت نیست و همه چی با فکر پاک داشتن و یک لبخند حل میشه...
وای که چقدر از این استادام بدم میومد وقتی میگفتن هرگز به بیمارهات اعتماد نکن و دل نسوزون.یادم نمیره وقتی التماس کردم من رو بخش خون نفرستین که نمی تونم مریض سرطانی ویزیت کنم چه نگاهای تحقیر کننده ای رو تحمل کردم.. بار بعدوقتی IVIGبرای اون بچه مبتلا به گیلن باره می خریدم از ترس همین نگاه ها از همه مخفی کردم و وقتی هر روز عصر به یه بهونه ای بیمارستان میرفتم و آروم آروم خودمو سر تخت شماره ۶ بخش خون می رسوندم و دلداریهای الکی میدادم و شیشه شیشه امی پینم می خریدم و به دروغ بش میگفتم موسسه خیریه برات خریده و این انتی بیوتیک حتما خوبت می کنه چه نگاه عاقل اندر سفیهی رو باید تحمل می کردم...چقدر وقتی بعد از یک هفته استادم بهم گفت این دارو هیچ کاری ازش برنمیاد از علم متنفر شدم ولی باور نکردم...
وقتی باور کردم که روز بعد تختش خالی بود و شوهر معتادش پولی رو که بابت خرید دوز بعدی دارو بش داده بودم دود کرده بود...
چقدر این نوشته هام پر از پرش افکار...
داشتم می گفتم که تنفر من از اون استادم که همیشه با کیف سر راند میومد و به مریض دست هم نمی زد در برابر تنفری که امروز از این آدم نماهای دور و ورم دارم هیچه...اینا انسانیت رو خاک کردن و برای شرافت کوچکترین ارزشی قائل نیستن...اگه اون روز استادم از وقت مریض میدزدید و ۲ روز بیشتر تو بیمارستان نگهش میداشت به جاش به هر زوری بود سلامت رو در حدی که در توانش بود بهش بر می گردوند..
این جماعت که برای نابود کردن سلامت جسم که سهل برای سلامت روح کمر همت بستن...
بهورز و سرایدار و ماما و بهداشتی ها و رییس و همه و همه می خوان همدیگه رو نابود کنن و توی نگاه هاشون نفرت موج میزنه...
من هر روز با خودم فکر میکنم که موجودی که سالهاست هیچ شده به چه موجودیتی می خواهد برسد که اینقدر دست و پا میزند؟؟اینها که همه اشان غبار سنگین و سیاه بودن شده اند برای چه دنبال سبکی زندگی میدوند؟؟سبکی که به تصور پلیدشان٬ ثروت و مقام به آنها میبخشد
هیچ اتفا قی برام نیفتاد تا اینکه از سرویس پیاده شدم و توی دنیای خودم بودم و هی به طرف (که بعدا میگم کیه)فحش و بد و بیراه میگفتم که یه دفعه یه سایه گنده جلوم سبز شد...یه سگ گنده با دندونای زشت بزرگ زل زده بود به من...گفته باشم که من از یه مورچه هم وحشت دارم چه برسه به جوجه و گربه و سگ و اینا...
یک دادی زدم که به شهادت مردمی که جمع شدن سگ یه قدم عقب پرید و فرار کرد...
ناهار نخوردم و یه ریز اشک ریختم و خاک بر سر خودم نثار می کردم که عجب غلطی کردم اومدم پزشک روستا شدم(بعدا میگم چرا)
از اینکه توی درمانگاه همه فهمیدن و اشکام و دیدن حرصم در اومد و از اون پسر پر رو که هر روز مجبورم ببینمش و چرندیاتش و گوش کنم حالم بهم می خوره
ای خدا میشه یکی اینقدر درس بخونه و دانشگاه بره و توی اجتماع باشه و یه جو شعور نداشته باشه؟؟
اینکه این پسره چه جور آدمیه و چطور با من اینقدر صمیمی شد سر فرصت می گم اما امروز:این پسر گنده که ۳۵ سالش و مثلا دکتر این جامعه است و از خونواده بسیار معروف و سطح بالاییه یه دفعه گفت:
ببین خانم دکتر این چند روزه که مریض هامون کمتر شده من شما رو زیر نظر داشتم یه چیزی توی رفتارتون دیدم که باید بتون بگم
من:چی؟![]()
اون:رفتار شما با مریض هاتون خیلی نرم و ملایم ...اینجا مریضاش روستایین ظرفیت احترام رو ندارن
من:
این چه حرفیه؟مگه شخصیت آدما..(پرید تو حرفم)
اون:من دقت کردم دیدم وقتی دختر یا پسر جوون میاد تو شما یه جورایی مهربون تر میشی ٬عین دوستای خودت باشون رفتار میکنی و همین پرروشون میکنه خصوصا من دیدم هر چی پسر جوون میاد تو یه راست میاد سراغ شما(حالا تصور کنین تموم مریضای ما کشاورز و روستایین)
من:![]()
کلی بش توپیدم که این چه حرفیه ؟با چه جرئتی این حرف و میزنی؟و داد و دادو داد...
اونم گفت آخه دختر شورای روستا که هی دنبال من و اعصابم و خورد کرده اینو بهم گفت که دکتر ... با یکی از این روستاییا دوست...منم کلی ازت دفاع کردم و گفتم قرار به زودی نامزد کنی(می دونه من با آقامون دوستم!)
اما تو یه کم بیشتر رعایت کن و با مریضات خشن باش![]()
بعدشم گفت:اون دختر فکر کرده بین من و شما چیزی هست یه خیال خودش خواسته من رو به شما بد بین کنه...
ای خدا خاک بر سر من که کارم به اینجا کشید توی روستا هم برام دوست پسر جور کنن
خاک بر سر من که دلم براشون می سوخت و پول داروهاشون رو هم خودم حساب میکردم
حال اون همکار عزیز رو به بدترین وجه ممکن گرفتم ولی چه فایده...
عمری درس خوندم و شب نخوابی کشیدم که این مردم بی عقل و احمق اینجوری قضاوتم کنن
احساس بیچارگی میکنم
پ.ن:اگه کسی می دونه بین ۲۰۶ و ریو کدومشون ماشین بهتریه راهنماییم کنه
خیر سرم دارم ماشین میخرم(تموم حس و حالم و نابود کرد)
به نظر خودم این همکار من مارمولک خطر ناکیه
هر روز ۸.۳۰ سر کار...مریض ویزیت می کنم حرص می خورم چرا ده تایی با هم میان تو و درو نمی بندن٬حرص می خورم که نفت نیست و مدام بین چک فشار خون و دستور دارویی پاهام و تند تند تکون میدم تا یخ نزنن٬هر روز همون لبخندای بی روح همکارام و نگاهای کنجکاوی که مهمترین معزل زندگیشون ازدواج و ته دیگ سوخته و کرایه خونشون...هر روز و هر روز و هر روز.
تجویز داروهای ضد افسردگی روز به روز بالاتر میره و چشمهای معصوم دخترک های ۱۳-۱۴ ساله ای که درمانده ی بلوغ ٬ از دستهای خالی من انتظار معجزه دارند٬انتظار باز گرداندن خنده های نازک کودکی که زودهنگام بزرگ شد...
تا حالا که خودم و با شکلات درمانی حفظ کردم و تمرکز شدیدی روی خوابم می کنم که غصه مریض هام و فیلم رنگی شبانه م نکنن..
چرا به مسایل بی اهمیت اینقدر بها میدم؟
خیلی چیزا هست که دلم می خواد بنویسم اما کلافه خوابم ادامش فردا...
به خودم قول میدم از فکر کردن به تکرار پرهیز کنم شاید حالم بهتر شه عاشق مبارزه علیه خودمم
دلم تنگ شده واسه عادی بودن واسه خودم بودن٬واسه شعر نگفتن..ننوشتن ...نبودن
از این محتاط بودن دائمی ام حالم بهم می خوره٬از این پوسته احمقانه ای که روی خودم کشیدم ...از این همه نقش و مسخره بازی خستم...این وبلاگ و ساختم تا واسه یه روزم که شده خودم باشم اما نشد.یعنی خودم نذاشتم که بشه٬این ذهن دائم فعال لعنتیم داغونم کرده...
برای دوستم کادوی تولد می فرستم زیر نامش می نویسم از طرف من و جای خالی...واسه خودش بسته می فرستم آدرس خونمون رو اشتباهی می نویسم که نکنه یه وقت بسته برگشت بخوره و ...
تا کی خود سانسوری؟توی درمانگاه یه آدمم توی خونه یه آدم پشت تلفن یکی دیگه و اینجا توی تنهایی یه موجود پیچیده که داره صاحبشو به دیوونگی می رسونه..
تا حالا توی زندگیم تقریبا به هر چی خواستم رسیدم ٬درست نمی دونم خواسته هام مال خودم بودن یا دیگران یا رویاهام ولی هر چی که بودن درست یا غلط الان که بهشون نگاه می کنم لااقل دوسشون دارم
...
سالهای جوونی ام و انرژی بالا رفتن از یه دیوار صاف ٬صرف داشتن یه مدرک با قاب نفیس سرمه ای رنگ شد و یک خسته نباشید کاملا اداری رییس دانشکده میان انبوه تابلوهای تقدیر و تشکر که الان سالهاست یه دستمال ناقابل هم روشون نکشیدم.یه بارم نشد یکی از این تقدیر و تشکر ها رو خودم از خودم بکنم .نه اون موقعی که بین کل مدارس منطقه اول شدم نه اون موقعی که دبیرستان تیزهوشان رفتم نه اون موقعی که مامانم افتخار کرد دکترم و نه حتی اون موقعی که مریضم لبخند زد که زندگی ام رو مدیون تو ام.نمی گم که درس خوندنم خواسته خودم نبود٬اتفاقا کاملا هم دوسش داشتم ولی الان که به عقب بر میگردم می بینم من فقط درس خوندم ...همین و مدام این جمله دردناک که ستایش تو واقعا به دنیا اومدی که"" این جور"" آدم موفقی باشی؟بد جوری ناراحتم می کنه.نمی دونم توی این زندگی قرار بود چی کار کنم اما هر روز یه چیزی از درون بم فشار میاره که قطعا این اونی نبود که به خاطرش خلق شدم.
هر کی از بیرون نگاه کنه میگه خوش به حال من ...از نظر ظاهر و سر و زبون و روابط اجتماعی ٬خوب تحصیلات و خونواده و مادیات و عشق و عاشقی هم عالی٬پس یکی نیست بگه من چه مرگمه که هر روز نسبت به دیروز از خودم دورتر میشم؟؟چرا یه ریز این فکر که من واسه این مسخره بازی های شغل و کلاس و پول و این جور چیزا به دنیا نیومدم دست از سرم بر نمی داره؟
می دونم عاقبت با حسرت جواب این سوال با همین شغل و کلاس و پول از دنیا میرم بدون هیچ علامتی بدون هیچ نشونه ایی از من که "این آدم هم روزی توی این دنیا زندگی می کرد" اصلا علت اینکه این اسم رو واسه وبلاگم انتخاب کردم همین بود که یه جایی خودم رو جاودانه کنم و اسم سایت هم دقیقا خودم رو توصیف می کنه
چقدر تلخ که هر روز فکر می کنم ۱۰۰ ساله دیگه هیچ کس نخواهد فهمید روزی همچون منی در این دنیا زندگی می کرد می خندید گریه می کرد استرس درس و امتحان و عشقش رو داشت و چقدر برای فجایع قرنی که در اون زندگی می کرد قصه می خورد...
پ.ن:اگه امروز وبلاگت رو نمی خوندم و اون پست طولانی رو واست تایپ نمی کردم حتی به صرافت اینکه اینا رو اینجا بنویسم هم نمی افتادم(سالاد زندگی ازت ممنونم که انگیزه نوشتنم شدی) الان که اینا رو گفتم احساس سبکی می کنم ..مدتها بود که این حس رو سر کوب کرده بودم
چه ضایع شدم من..
نمی دونم روز والنتاین کیه...اصولا تاریخ ها خوب تو ذهنم نمی مونن
این روزا که هوا بوی بهار رو میده فکر من بوی هیچی نمی ده
چه آرامش بیخود و بی مفهومی
اینجا همه چیز بوی سرد انزوا دارد.
چرا این انجماد نقطه ذوب خود را گم کرده است؟؟؟
یادت را به سر پیچ لامپ آویزان می کنم
و تمام دلت را
به اتاقم وصله می زنم
حال
کلبه کوچک و تاریکم
بزرگ و روشن شده است
بهترین سن عاشق شدن چه سنی است؟
من همین جا اعلام می کنم که تا بوده و بوده کسی از آبریزش بینی و گلو درد نمرده
تصمیم جدی هم دارم که با خوش خط ترین خط ممکن این و بنویسم و در درمانگاه نصب کنم.
اگه از مریض های من کسی این مطلب و خوند لطفا ۳ و ۵ و ۶:۳۰ صبح تلک و تلک راه نیفته و بیاد که الان دارم از آبریزش بینی میمیرم.![]()
نکته بعدی اینکه پنی سیلین معجزه قرن ۲۱ نبوده ونیست.بابا ٬ پیرمرد ۹۹۰ ساله رو مرده آوردن٬ من بیچاره هم از ترس سیبیلای کلفت همراهان گرامی۱۰ دقیقه احیاش کردم(حالا نفس خودم در این عملیات شونصد بار گرفت بماند)
خیلی آروم و از ترس بشون میگم:"تسلیت عرض می کنم ٬من تمام تلاش خودم و کردم"
یکی از اون سیبیل کلفتا میگه:خانم دکتر اینا رو ول کن(لوازم احیا رو میگه) یه پنی سیلین بزن شاید جواب داد...حالا نمی دونم بزنم تو سرم یا بخندم؟!
از ترس روح مریض که مطمئنم از اون بالا نگام می کرد با لحن آروم گفتم :متاسفم آقا ٬دیگه از دست پنی سیلین هم کاری بر نمیاد...
حالا میدونیین نکته جالبش کجا بود ؟یکیشون شروع کرد به گریه کردن ولی بعد از نیم ثانیه که دید هیچکی عین خیالش هم گریه ش یادش رفت و اصلا انگار نه انگار
ولی من بی معنی چشمام از اشک پر شده بود...نمی دونم چرا ولی هر وقت مرگ یکی و می بینم همین جوری میشم...
خلاصه بگم من مسوولیت تمام این مطالب رو به عهده می گیرم و یکبار دیگه اعلام می کنم:
۱.سر ما خوردگی انسان را نمی کشد
۲.در موارد ایست قلبی-تنفسی٬ ٬MIنارسایی کلیه٬ دل درد mens و ...از دست پنی سیلین کاری بر نمیاد
پ.ن:اگه کسی به شدت فوق تخصص سرما خوردگی نیاز داشت سریعا با اینجانب تماس حاصل کند![]()
۲.این متن خطاب به بیماران روستایی ست لطفا به کسی بر نخوره...وقتی میان روش استفاده MP3 PLAYER رو می پرسن پس بعید نیست وبلاگ خون نباشن![]()
۳.خودم هم الان سرما خوردم![]()