تبليغاتX
جاودانه ها
ما دوباره سبز می شویم
 
نصب اعلاميه‌هايي در شهر تهران براي اعتراض به "افزايش تعرفه خدمات تلفن همراه".

به گزارش جهان در چند روز گذشته اعلاميه‌هايي در سطح شهر تهران پخش شده است كه در آن براي نشان دادن "اعتراض به افزايش تعرفه خدمات تلفن همراه" از سوي شركت مخابرات، مردم را به خاموش كردن گوشي هاي همراه خود در روز اول خرداد دعوت مي‌كند.     
 
مشخص نيست اين اعلاميه‌ها از سوي چه كسي يا كساني نصب شده است و نيت از انجام اين امر چه بوده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:22  توسط ستایش  | 

چقدر سخت

 در اوج دلتنگی  که دلت برای شنیدن صدای یه دوست تاب تاب میکنه

انگشتات سرگردون  ۱۵۲ شماره phon book بشن

و بی رمق ، کنار تنت  بیفتن

و باز در هم گره بخورند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:12  توسط ستایش  | 

 

از وقتی یادم میاد یه ترس عجیب و غریب نسبت به کلمه سرطان داشتم و یه جورایی ازش متنفرم

یادم دوران اکسترنی که تازه پام به بیمارستان وا شده بود بیشتر از یک ماه تموم عصرها رو توی بخش خون بزرگسالان می گذروندم و به خیال خودم برای درک بیماریشون کمکشون میکردم...احمقانه بود وجود من در اون بعدازظهرهای تلخ تابستون توی اون بخش فقط دست و پا گیر بود و پوچ

تا اینکه از نظر روحی خیلی به هم ریختم و همین باعث شد که توی اینترنی با هر ترفندی بود بخش خون نرفتم و مسیرم و طوری انتخاب میکردم تا چشمهای بی رمق و بدن های پژمردشون رو نبینم.اینکه علم هنوز نتونسته به این بیمارها کمک کنه و فقط بقای بیمارو افزایش میده تاسف برانگیزه...

نمیدونم تا حالا توی شرایطی قرار گرفتین که با لحن خونسرد به بیماری بگین سرطان داره ؟

دیشب یکی از آشناهامون زنگ زد و ازم خواست معنی کلماتی که دکتر یکی از بستگان دورش توی نامه نوشته و دستش داده رو بهش بگم

فاجعه بود:بدترین نوع سرطان خون بدون درمان...

بعد از توضیحات کامل من گفت:دروغ گفتم آزمایش مال خودم بود

تموم سنگینی دنیا رو روی قلبم احساس میکردم..نمیتونستم نفس بکشم و اگه صندلی نبود حتما غش میکردم

شاید یه همچین عکس العملی از طرف من احمقانه باشه اما تنها توجیهم اینه که :خب من هم آدمم...

به اصرار ازم میخواست بگم چند ماه از شرکت مرخصی بگیره تا دوره های شیمی درمانیش تموم شه؟و اینکه موهاش دوباره کی درمیان؟

من فقط توجیه کردم و امیدواری و امیدواری...

از اون روز دوباره حال و هوای سه سال پیش سراغم اومده

خیلی کلافم خیلی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط ستایش  | 

 

چه حسی داره وقتی روز آدم با له کردن یه سوسک سیاه گنده زیر پاش شروع بشه

و بعدش یه پیرمرد روستایی دیوانه سرت دادو بیداد راه بندازه که تو چی کار داری

من میخوام برای چکاب بدنم از سر تا پا عکس بگیرم...و داد بزنه یالا از سر تا پا برام

عکس بنویس...

چه حسی داره وقتی بعد از سالها درس خوندن و جون کندن اینقدر از شغلت خسته بشی

که آرزو کنی ای کاش گل فروش میشدی؟

یعنی میشه روزی از این مملکتی که خوارها رو عزیز و عزیزها رو خوار کرده فرار کرد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:19  توسط ستایش  | 

 

بعد از اومدن کارنامه ها و  دیدن شور و حال اونایی که امتحانشون رو خوب داده بودن

جوی شدم و شروع کردم به درس خوندن،ولی هر چی بیشتر میخوام تمرکز کنم ذهنم بیشتر پرواز میکنه!

از محیط روستا و جو درمانگاه خسته شدم...دلم میخواد توی شهر طرحمو بگذرونم، خیلی امیدوارم کارم درست شه و آقای پارتی بتونه عین دختر خودش توی درمانگاه شهری یه صندلی برام سفارش بده اما یه حس بیخود بم میگه سرنوشت منو با همین روستا پیوند زدن

از بیمه روستایی و ظلمی که به مردم میکنه متنفرم...امروز رییس مرکزمون میگه چون در بین تموم مرکزها،مرکز ما بیشترین هزینه دارویی داشته!طبق قانون بیمه پزشکها باید فقط دو قلم دارو توی هر نسخه بنویسن...

بعدم با قیافیه حق به جانب میگه:خوب چی کار کنیم ،اگه بیشتر از دو قلم بشه پولشو از جیب خودمون کم میکنن

حالا  هی بحث بکن و داد و بیداد راه بنداز که:گناه مریض بدبخت چیه...

شونه هاشو میندازه بالا و میگه قانون دولتیه!!!!!!!!!

بیچاره به ما با این دولت و مملکتمون

گاهی وقتها فکر میکنم تنها راه نجات مردم یه زلزله ست که همه چیو نابود کنه و این بدبختیهای ریشه ای رو برای همیشه از بین ببره

تا کی این همه ظلم و تحمل کنیم و الکی خوش باشیم که هنوز می تونیم توی این خفقان نفس بکشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:49  توسط ستایش  |