از روزای اوجم خیلی فاصله گرفتم.رسیدن به قله سخت بود اما این سرازیری برگشت سخت تر به نظر میاد.روزای کشدار و بی مفهوم که تمام لحظه های سعادت عین حباب های روی مرداب یکی یکی بالا میان و میشکنن..تق تق
اگه بیست و هفت سالگی اوج جوونیه واسه من اوج رکود بود.خودم رو نابود کردم طوری که نه واسه عشقم نه پدر مادرم و نه کارم هیچی باقی نگذاشتم.دیگه خالی تر از اونم که بخوام به کسی چیزی بدم
کجاست اون حس عمیق خوشبختی؟لای کدوم لحظه جاش گذاشتم؟
انقدر پیر شدم که توان خودکشی هم ندارم.اگه چشمای خاکستری بابا و چروکهای ظریف صورت مامان نبود مدتها پیش تمومش می کردم.اونا نباید تاوان ضعف و شکنندگی من و بدن.آدمایی مثل من به دنیا نمیان تا خوشبخت باشن تا از گرمی آفتاب لذت ببرن بدون اینکه پوستشون بسوزه
میدونم خوشبختی و خود انسان میسازه اما من آدم این سازندگی نبودم
این خلا دائمی این تپش قلب و بی قراری که توی اوج لحظه های بیخیالی و لذت و هم از دور دهن کجی میکرد ویرانم کرد.همیشه به آدمای محکم اونا که چشم تو چشم مشکلات کوچیک و بزرگ می دوزن و با قدرت صدا میزنن بیا.....بیا و با لبخند کمرنگ دائمیشون دنیا رو به بازی میگیرن حسودیم شده
هر کاری کردم تا قوی به نظر بیام .زشت ترین و زمخت ترین روپوش و به تنم دوختم و محکم پیچیدم و پیچیدم گاهی نفس هم نمی تونستم بکشم.اما اون گلوله سرخ وحشی هنوز با سماجت تو سینم میزد ...نگذاشت بی تفاوت شم نگذاشت محکم باشم نگذاشت بی خیال و رها باشم...همین مولد حیاتم،حیاتم و ازم گرفت.
این بزرگترین دشمنم این خائن همیشه حاضر مانع حس خوشبختی ام شد.احمق نبودم دونستم باش چی کار کنم...درد و رنج و عذاب و با تمامی حجمشون مستقیم به سمتش نشونه گرفتم .میدونستم اینقدر کوچیک و ناپخته ست که نمی دونه چطور هضمش کنه.و درست فکر میکردم
تا مرز نابودیش چیزی نمونده.قدرت خودکشی نداشتم عرضه اش رو هم نداشتم اما تونستم این آتش همیشه تابناک رو خاکستر کنم.
عین یه طفل بی دفاع درد میکشه ...من اینبار محکم میمانم و انگشتانم را مطمئن تر از همیشه روی ماشه می فشارم
سر انگشتانم هوس شیطنت دارند